تبلیغات
کـفشــداری 11 - اتـــوبــــوس حــــــرم

کـفشــداری 11
 
 اتوبوس که وارد خیابان بزرگ می شد،

 می توانست گنبد را ببیند.

 می فهمید خیلی به حرم نزدیک شدند.

 می دانست باید از همان جا سلام بدهد.

 چهارشنبه بود.مادر می گفت روز زیارتیست.

 با مادر سوار اتوبوس شدند.

 - مامان چادرم را بذار توی کیفت.نزدیک حرم سرم کنم؟

 مادر دوست داشت از همان در خانه سر کند.

 اما سختش بود.

- مامان پس چرا نمی رسیم؟

مادر لبخندی زد:می رسیم عزیزکم.

مادر جون کوچیک تر می شینی؟ بشینم کنارت؟

پاهایش را جمع کردوچسبید به مادر تا پیرزن هم

کنارشان جا شود.

- شما هم میری زیارت خانم کوچولو؟

منتظر جواب نماند.

دست کرد توی کیفش وشکلات راداد دست دختر.

بعد هم عینکش را بادقت تمیز کرد.

 کتاب دعایش را باز کرد وشروع کرد به خواندن.


 ایستگاه بعدی یک دختر با مادرش سوار شد.

 باچادر سپید و بلند.

 انگار او هم می رفت حرم.

 - مامان چادرم رو میدی منم سرم کنم؟

 مادر پیشانیش را بوسید.

 پیرزن هم زیر چشمی به او می خندید

 راننده بلند گفت:حــــــــــــرم


*محــشـــر یـــادت نـــره امـــام رضــــا ع*




علت بازبودن کفشداری: این سایت تا زمانی بر پاست که رفیقم برگرده...،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مهر 1391 توسط کفشدار حرم
تمامی حقوق مطالب برای کـفشــداری 11 محفوظ می باشد