تبلیغات
کـفشــداری 11 - میخوانم تو را

کـفشــداری 11
 



می خوانم تو را، اجابت کن مرا

حجم غصه‌ام از همه وجودم بزرگ‌تر بود. هرلحظه فكر می‌كردم چیزی نمانده است
 كه از اندوه جمع‌شده در گلویم، خفه شوم. نمی‌دانستم چه‌كسی می‌تواند بنشیند
 و سر صبر به حرف‌هایم و به قصه پُرغصۀ زندگی‌ام گوش كند؟ 
حتی دلم هم نمی‌آمد غصه‌های تلنبارشده در دلم را برای نزدیك‌ترین كسانم بازگو كنم،
 چون حتم داشتم آن‌ها هم، این حجم اندوه را برنمی‌تابند.
سخت است كه عزیزت، بخشی از قلبت در كنارت باشد و تو و تنها تو بدانی كه او چند صباحی بیش،
 مهمان شما نیست و به‌زودی پر خواهد كشید. سخت است
 كه تو حتی نتوانی این راز را با خودت در خفا بگویی و حداقل خودت را سبك كنی.
به دنبال پناهگاه می‌گشتم. پناهی كه بی‌هیچ واهمه‌ای بتوانم ساعت‌ها 
با او حرف بزنم و گریه كنم تا بلكه اشك‌هایم كمی از غصه‌های روی دلم را بشوید. 
خوشحالم از آن‌جایی كه من زندگی می‌كنم تا رسیدن به دامان امن تو،
 چند دقیقه‌ای بیش‌تر فاصله نیست. فقط به مادرم می‌گویم اگر دیر آمدم نگران نباشید.
به‌سوی تو می‌آیم، یاضامن آهو!
می‌آیم تا شاید ضمانت كنی و از خداوند بخواهی نظری هم به ما بیفكند.
 خودم را به ایوان طلا كه می‌رسانم هنوز حرف‌هایم را نزده‌ام، كه سبك می‌شوم. 
صداهای زیادی را از دور و نزدیك می‌شنوم كه گریه می‌كنند
 و هریك از آن‌ها، از تو آقا، از تو كه پناه دل‌های شكسته‌ای، چیزی می‌خواهند.
 راستش خجالت می‌كشم در كنار این‌همه دل‌شكسته در جوارت اظهار وجود كنم و بگویم نظری هم به ما كن آقا!
می‌نشینم روبروی ایوان طلایت. دست‌هایم را بالا می‌آورم به نیت خواستن و طلب‌كردن از تو.
اشك امانم نمی‌دهد، حتی نمی‌توانم حرف بزنم؛ آن‌قدركه این بغض سنگین است.
گریه می‌كنم و ضجه می‌زنم؛ آن‌قدر كه آن احساس خفگی از گلویم دور می‌شود.
سبك می‌شوم.
شب از نیمه گذشته است و من هنوز نشسته‌ام بر روبروی ایوانت و دارم با تو حرف می‌زنم؛
 با تو كه صبورترین و بزرگ‌ترین پناه غصه‌های همه ما هستی.

*مـحــشـــر یـــادت نـــره امـــام رضــــا ع*




علت بازبودن کفشداری: این سایت تا زمانی بر پاست که رفیقم برگرده،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 مرداد 1392 توسط کفشدار حرم
تمامی حقوق مطالب برای کـفشــداری 11 محفوظ می باشد